شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 28 آذر ماه سال 1388
دیروز شیطان را دیدم

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان ، بساطش را پهن کرده بود.

فریب میفروخت . مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاه طلبی و … هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکه ای از قلبشان را میدادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را .
شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا میکنم. نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد . میبینی! آدمها خودشان دور من جمع شده اند.جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میکنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات میدهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب میخورند .
از شیطان بدم میآمد. حرفهایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعتها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.

باخودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد .
به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام !
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. میخواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود . آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشکهایم که تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بیدلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را و همانجا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.

یکشنبه 1 شهریور ماه سال 1388
آخر الزمان

بود بازار گرم دین فروشی بر سر راهم

خداوندا من از این گرمی بازار می ترسم

اردوی تفرش امسال حرفهای زیادی داشت که جدای از درس های اصلی بعضی وقتها می نشستیم و با بچه ها صحبت می کردیم.

در اینکه در دوران آخر الزمان زندگی می کنیم اصلا شکی نیست.

 

شمه ای از خصوصیات آخر الزمان :

1. معروف ها منکر و منکرها معروف می شود.

بچه مثبتها مذهبی بودنشان را حتی الامکان مخفی می کنند تا از سیل اتهامات اصحاب شیطان در امان بمانند.

و در عوض ضد مذهبی ها با افتخار هر چه تمام تر لاییک بودن و به هیچ اعتقاد نداشتنشان را فریاد می زنند. و این را آزادی نامیده و به آن افتخار می کنند.

ادامه مطلب ...
چهارشنبه 15 اسفند ماه سال 1386
شیطان

شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من